غزل شمارهٔ ۳۶۵۲

پنبه نبود که شد از سینه افگار سفید

چشم داغم شده از شوق نمکزار سفید

در دیاری که تو از جلوه فروشان باشی

گل ز خجلت نشود بر سر بازار سفید

پیش من دم نتواند ز نظربازی زد

گرچه شد دیده یعقوب درین کار سفید

آنقدر همرهی از بخت سیه می خواهم

که کنم دیده خود در قدم یار سفید