غزل شمارهٔ ۲۹۶۲

با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی

رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی

دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم

آخر چگونه میرد آنک تواش قرینی

یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی

یا صحتی شفایی لم تستمع حنینی

بس احتراز کردم صبر دراز کردم

امروز ناز کردم با اصل نازنینی