غزل شمارهٔ ۳۶۶۲

به دور لعل تو یاقوت از آب و رنگ افتاد

ز چشم جوهریان چون سفال و سنگ افتاد

دگر به قبله اسلام کج نگاه کند

نگاه هرکه بر آن صورت فرنگ افتاد

ز تنگ عیشی من خرده بینی آگاه است

که چون شرار به بند گران سنگ افتاد

شکست رنگ کند کار شیشه با دلها

حذر کنید ز حسنی که نیمرنگ افتاد