غزل شمارهٔ ۳۶۸۱

ز بردباری من موج می شود لنگر

ز خاکساری من صدر آستان گردد

فلک ز بار غم من به خاک بندد نقش

زمین ز بال و پر شوقم آسمان گردد

اگر چه خضر ز آب حیات سیراب است

ز یاد تیغ تواش آب در دهان گردد

شدی چو پیر ز اهل جهان کناری گیر

که هرکه مانده شود بار کاروان گردد