غزل شمارهٔ ۳۶۸۷
خوشا سعادت آن دل که آب می گردد
که شبنم آینه آفتاب می گردد
به آتشی است دل خونچکان من مایل
که شسته روی به اشک کباب می گردد
مشو ز وقت ملاقات دوستان غافل
که هر دعا که کنی مستجاب می گردد
اگرچه موی سفیدست تازیانه مرگ
به چشم نرم تو رگهای خواب می گردد