غزل شمارهٔ ۳۶۸۹

به دیده آب اگر از آفتاب می گردد

دل از نظاره روی تو آب می گردد

ز خیره چشمی من آفتاب می لرزید

کنون ز ذره به چشم من آب می گردد

عرق نکردن رویش ز بی حجابی نیست

ستاره محو درین آفتاب می گردد

حجاب عاشق و معشوق پرده هستی است

کتان چو ریخت ز هم ماهتاب می گردد