غزل شمارهٔ ۳۶۹۰
به دیده آب اگر از آفتاب می گردد
دل از نظاره روی تو آب می گردد
میی که چشم تو زان کاسه کاسه می نوشد
به یک پیاله سر آفتاب می گردد
تو چون به جلوه درآیی، ز شرمساری سرو
ز طوق فاخته پا در رکاب می گردد
بغیر بوسه، که از سرگذشتگان دیگر
حریف آن لب حاضر جواب می گردد؟