غزل شمارهٔ ۳۶۹۳

فلک ز لنگر من باوقار می گردد

زمین ز سایه من بیقرار می گردد

جنون ز سنگ ملامت نمی کند پروا

چو کبک مست درین کوهسار می گردد

سر کلافه اگر گم نکرده چرخ، چرا

به گرد خاک چنین بیقرار می گردد؟

ز چارپای عناصر پیاده هرکس شد

به دوش چرخ چو عیسی سوار می گردد