غزل شمارهٔ ۳۷۰۲

دل رمیده ملول از سفر نمی گردد

فتاد هرکه به این راه بر نمی گردد

شده است خشک چنان چشم من ز بیدردی

که از نظاره خورشید تر نمی گردد

مشو به سنگدلی غره ای کمان ابرو

که تیر آه من از سنگ بر نمی گردد

دل از عقیق لب او چگونه بردارم؟

که تشنه سیر ز آب گهر نمی گردد