غزل شمارهٔ ۳۷۰۴
نمرده، عمر کسی جاودان نمی گردد
خراب تا نشود این دکان نمی گردد
چنان ز قید تعلق سبک بر آمده ام
که از خمار سر من گران نمی گردد
مرا بس است همین آبرو که سجده من
غبار خاطر آن آستان نمی گردد
ز بس که شکوه خونین به روی هم فرش است
چو غنچه در دهن من زبان نمی گردد