غزل شمارهٔ ۳۷۱۹

چنان کز آن لب خامش عتاب می بارد

ز آرمیدن ما اضطراب می بارد

ترست از عرق شرم چهره تو مدام

ستاره دایم ازین آفتاب می بارد

به چشم عاشق لب تشنه سبزه لب جوست

اگرچه زهر ز تیغ عتاب می بارد

که گفته است در ابر سفید باران نیست؟

که شرم حسن ز روی نقاب می بارد