غزل شمارهٔ ۳۷۲۱

درشتی از فلک شیشه رنگ می بارد

زمانه ای است که از شیشه سنگ می بارد

لب صدف زده تبخال و ابر بی انصاف

به کام شیر و دهان پلنگ می بارد

گشاده رو سخن سخت نشود ز کسی

به هر دری که بود بسته سنگ می بارد

نه هر که داغ گذارد ز دردمندان است

که زهر چشم ز داغ پلنگ می بارد