غزل شمارهٔ ۳۷۲۳

کسی که با تو نشد آشنا که را دارد؟

ترا کسی که ندارد چه آشنا دارد؟

فغان که تاج سر من شده است همچو حباب

تعینی که ز دریا مرا جدا دارد

به راستی ز فلک پیش می توان افتاد

ز نیل می گذرد هرکه این عصا دارد

ز خود برون شده را نقش پا نمی باشد

عبث سر از پی ما عقل نارسا دارد