غزل شمارهٔ ۳۷۲۵

که می تواند ازان چشم چشم بردارد؟

که ریشه از صف مژگان به هر جگر دارد

مرا کشیده به زنجیر نازک اندامی

که پیچ و تاب سر زلف در کمر دارد

ز بس که محو شدم در نظاره قاتل

نشد که زخم من از تیغ آب بر دارد

ز برق و باد قدم وام کن به سیر چمن

که نوبهار ز هر برگ بال و پر دارد