غزل شمارهٔ ۳۷۳۵

ز خود گسسته چه پروای آن و این دارد؟

به خود رسیده چه حاجت به همنشین دارد؟

ز آسیای فلک بار برده ام بیرون

مرا چگونه تواند فلک غمین دارد؟

امید هست به پروانه نجات رسد

چو شمع هرکه نفسهای آتشین دارد

عجب که بر دل مجروح ما گذاری دست

که آستین تو از زلف بیش چین دارد