غزل شمارهٔ ۲۹۷۰

با صد هزار دستان آمد خیال یاری

در پای او بمیرا هر جا بود نگاری

خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدی

این جا بیا که بینی حسن و جمال یاری

تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستی

تا پای او گرفتم دستم نشد به کاری

ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شه

آن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری