غزل شمارهٔ ۳۷۵۱

فسرده دل نفس خونچکان نمی دارد

زمین شوره گل و ارغوان نمی دارد

مپرس راه خرابات را ز زاهد خشک

که تیر کج خبری از نشان نمی دارد

به گرمی طلب آید به دست دامن رزق

تنور سرد نصیبی ز نان نمی دارد

جهان نوردی دیوانه اختیاری نیست

خبر ز گردش خود آسمان نمی دارد