غزل شمارهٔ ۳۷۵۴

عذار نوخط دلدار دیدنی دارد

گلی که می رود از دست چیدنی دارد

اگر چه خشک شد از خط عقیق سیرابش

به بوی می لب ساغر مکیدنی دارد

دهان تنگدل او به هیچ می رنجد

وگرنه آن لب میگون گزیدنی دارد

هنوز گل ز رخش دسته می توان بستن

هنوز سبزه خطش چریدنی دارد