غزل شمارهٔ ۳۷۵۶

به گرد تربت روشندلان دلیر مگرد

که ابر، سینه خورشید را نسازد سرد

جریده شو که رسد پیشتر به صید مراد

شود چو تیر ز همصحبتان ترکش فرد

به خوردن دل خود از نصیب قانع شو

که آب و نان جهان مرد را کند نامرد

ز خار راه پر و بال می دهد سامان

چو گردباد شود رهروی که تنهاگرد