غزل شمارهٔ ۳۷۵۹

ز زیر تیغ تغافل شکیب من جان برد

مرا به رنجش بیجا ز جای نتوان برد

ز بوی پیرهن مصر بی دماغ شود

صبا که راه به آن غنچه گریبان برد

من آن زمان ز دل چاک چاک شستم دست

که شانه راه به آن زلف عنبرافشان برد

ز مور خط تو در حیرتم که از لب تو

چگونه چاشنی خنده های پنهان برد