غزل شمارهٔ ۳۷۶۰

تو آن نه ای که ره از خود بدر توانی برد

نمرده از سر خود دردسر توانی برد

کمر نبسته به قصد هلاک خود چون شمع

کجا ز بزم جهان تاج زر توانی برد؟

ز شاخ خشک تو آن روز گل توانی چید

که در بهار سری زیر پر توانی برد

ترا ستیزه به گردون خوش است در وقتی

که التجا به سپهر دگر توانی برد