غزل شمارهٔ ۳۷۶۲

فروغ روی تو چون از نقاب می گذرد

عرق ز پیرهن آفتا می گذرد

به خون دل گذرد روزگار سوختگان

مدار شعله به اشک کباب می گذرد

ازین چه سود که در گلستان وطن دارم؟

مرا که عمر چو نرگس به خواب می گذرد

ز پیش خرمن من برق از کم آزاری

به آرمیدگی ماهتاب می گذرد