غزل شمارهٔ ۳۷۷۶

ز بس که سنگ ملامت فلک به کارم کرد

نهفته در جگر سنگ چون شرارم کرد

برس به داد من ای ساقی گران تمکین

که توبه منفعل از روی نوبهارم کرد

ز آب من جگر تشنه ای نشد سیراب

چه سود ازین که فلک لعل آبدارم کرد؟

ز برگریز مرا چون شکوفه باکی نیست

که پیشتر ز خزان خرج نوبهارم کرد