غزل شمارهٔ ۳۷۸۲

تلاش بیخبری با شعور نتوان کرد

سفر ز خود به پر و بال مور نتوان کرد

خوشم به ضعف تن خود که همچو خط غبار

مرا ز حاشیه بزم دور نتوان کرد

شکسته رنگی من عشق را به رحم آورد

به زر هر آنچه برآید به زور نتوان کرد

ز خال یار خجالت کشم ز سوختگی

که تخم سوخته در کار مور نتوان کرد