غزل شمارهٔ ۳۷۸۷

به خاک راه تو هرکس که جبهه سایی کرد

تمام عمر چو خورشید خودنمایی کرد

فغان که ساغر زرین بی نیازی را

گرسنه چشمی ما کاسه گدایی کرد

خدنگ آه جگردوز را ز بیدردی

هواپرستی ما ناوک هوایی کرد

به مومیایی مردم چه حاجت است مرا؟

که استخوان مرا سنگ مومیایی کرد