غزل شمارهٔ ۳۷۹۱

ز عشق رشته جانی که پیچ و تاب نخورد

ز چشمه گهر شاهوار آب نخورد

منم که رنگ ندارم ز روی گلرنگش

وگرنه لعل چه خونها ز آفتاب نخورد

کجا به شبنم و گل التفات خواهد کرد؟

ز چهره عرق افشان، دلی که آب نخورد

به خاک پای تو خون می خورد به رغبت می

همان حریف که در پای گل شراب نخورد