غزل شمارهٔ ۲۹۷۵

هر روز بامداد به آیین دلبری

ای جان جان جان به من آیی و دل بری

ای کوی من گرفته ز بوی تو گلشنی

وی روی من گرفته ز روی تو زرگری

هر روز باغ دل را رنگی دگر دهی

اکنون نماند دل را شکل صنوبری

هر شب مقام دیگر و هر روز شهر نو

چون لولیان گرفته دل من مسافری