غزل شمارهٔ ۳۷۹۹

نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد

نه این درخت غم از ریشه می توانم زد

به خصم گل زدن از دست من نمی آید

وگرنه بر سر خود تیشه می توانم زد

خوشم به زندگی تلخ همچو می، ورنه

برون چو رنگ ازین شیشه می توانم زد

چه نسبت است به میراب جوی شیر مرا؟

به تیشه من رگ اندیشه می توانم زد