غزل شمارهٔ ۲۹۷۷

هر روز بامداد درآید یکی پری

بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری

گر عاشقی نیابی مانند من بتی

ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری

ور عارفی حقیقت معروف جان منم

ور کاهلی چنان شوی از من که برپری

ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی

ور مس کاسدی کنمت زر جعفری