غزل شمارهٔ ۳۸۲۳

به می غم از دل افگار برنمی خیزد

به آب از آینه زنگار برنمی خیزد

ز داغ نیست دل دردمند من خالی

که شمع از سر بیمار برنمی خیزد

مجو ملایمت از مردم خسیس نهاد

که بوی گل ز خس و خار برنمی خیزد

کدام سرد نفس در میان این جمع است؟

که مهرم از لب گفتار برنمی خیزد