غزل شمارهٔ ۳۸۲۶

عرق نه از رخ آن گلعذار می ریزد

ستاره از فلک فتنه بار می ریزد

گره به رشته پرواز من گلی زده است

که از نسیم توجه ز بار می ریزد

بنای زندگی خضر هم به آب رسید

هنوز از لب تیغش خمار می ریزد

حذر ز صحبت ناجنس حرز عافیت است

که خون ز سر انگشت خار می ریزد