غزل شمارهٔ ۳۸۲۸
به عارض تو که رنگ نگاه می ریزد؟
که زهر ازان مژه های سیاه می ریزد
ستاره در قدم صبح آفتاب شود
خوشا دلی که در آن جلوه گاه می ریزد
مرا ز خار ملامت کسی که ترساند
به راه کاهربا برگ کاه می ریزد
توان ز دست و دل سرد یافت حال مرا
ز برگهای خزان دیده آه می ریزد