غزل شمارهٔ ۳۸۲۹

فغان ز سینه آسوده محشر انگیزد

گرستن از جگر گرم، کوثر انگیزد

چه تن به مرده دلی داده ای، بر افغان زن

که آه و ناله دل مرده را برانگیزد

زمین عرصه محشر گر آفتاب شود

ترا عجب که به این دامن تر انگیزد

مباش کم ز سمندر درین جهان خنک

که از بهم زدن بال، آذر انگیزد