غزل شمارهٔ ۳۸۳۱

شراب لعل به آن لعل جانفزا نرسد

که آب تلخ به سرچشمه بقا نرسد

اثر ز گرمروان بر زمین نمی ماند

به گرد آتش این کاروان صبا نرسد

کجا رسد دل بی دست و پای ما ز تلاش

به خلوتی که به بال ملک دعا نرسد

فغان که سرکشی و ناز را دو ابرویش

گذاشته است به طاقی که دست ما نرسد