غزل شمارهٔ ۲۹۸۰

آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی

اندر جهان مرده درآیی و جان شوی

اندر دو چشم کور درآیی نظر دهی

و اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی

در دیو زشت درروی و یوسفش کنی

و اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی

هر روز سر برآری از چارطاق نو

چون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی