غزل شمارهٔ ۳۸۴۴

ز برق حسن تو هر خار نخل ایمن شد

ز عارض تو چراغ بهار روشن شد

چراغ گل که از وچشم باغ روشن بود

ز شرم روی تو پنهان به زیر دامن شد

مرا پریدن چشم است نامه اعمال

که صبح محشر من آن بیاض گردن شد

به چشم روزنه اش دایم آب می گردد

زآفتاب تو هرخانه ای که روشن شد