غزل شمارهٔ ۳۸۵۱

فغان که هستی ما خرج آشنایی شد

بهار عمر به تاراج بینوایی شد

چو وحشیی که گرفتار در قفس گردد

تمام عمر در اندیشه رهایی شد

درین قلمرو پرصید از نگون بختی

درازدستی ما ناوک هوایی شد

شناوری است که بستند سنگ بر پایش

مجردی که گرفتار کدخدایی شد