غزل شمارهٔ ۲۹۸۱

ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی

وی پاکشیده از ره کو شرط همرهی

مغز جهان تویی تو و باقی همه حشیش

کی یابد آدمی ز حشیشات فربهی

هر شهر کو خراب شد و زیر او زبر

زان شد که دور ماند ز سایه شهنشهی

چون رفت آفتاب چه ماند شب سیاه

از سر چو رفت عقل چه ماند جز ابلهی