غزل شمارهٔ ۳۸۵۸

فروغ گوهر چرخ از جلای دل باشد

صفای روی زمین در صفای دل باشد

مه تمام ز پهلوی خود خورد روزی

ز خوان خویش مهیا غذای دل باشد

به درد و داغ درین بوته گداز بساز

که دل چو آب شد آب بقای دل باشد

ز عقده های فلک کیست سربرون آرد

اگر نه ناخن مشکل گشای دل باشد