غزل شمارهٔ ۳۸۵۹

مرا جلای دل از چشم خونفشان باشد

که آب صیقل خاک است تا روان باشد

مده غبار به خاطر زخاکساری راه

که چشم صدرنشینان بر آستان باشد

به بلبلی که بدآموز شد به کنج قفس

زبان مار خس وخار آشیان باشد

درازدستی شیطان ز دل سیاهی ماست

چراغ دزد به شب خواب پاسبان باشد