غزل شمارهٔ ۳۸۶۳

مرا امید نشاط از سپهر چون باشد

که ماه عید در او نعل واژگون باشد

چه خون که در دل نظارگی کند نگهش

بیاض نرگس چشمی که لاله گون باشد

عرق ز روی تو بی اختیار می ریزد

در آفتاب قیامت ستاره چون باشد

زبان عقل در اوصاف عشق کوتاه است

که صبحدم علم شمع سرنگون باشد