غزل شمارهٔ ۳۸۹۰

اثر ز همت مستانه در شراب نماند

فغان که در گهر شاهوارآب نماند

زبس که شیرمراکرداین ستمگر خون

ز روزگار امیدم به انقلاب نماند

منم که از دل خود نیست قسمتم ورنه

به دست کیست که فردی ازین کتاب نماند

به دلنوازی ما بست روزگارکمر

کنون که هیچ اثر از دل خراب نماند