غزل شمارهٔ ۳۹۰۰
فسردگان که اسیر جهان اسبابند
به چشم زنده دلان نقش پرده خوابند
ز خویشتن سرمویی چو نیستند آگاه
چه سود ازین که نهان در سمور وسنجابند
چو خون مرده به نشتر زجا نمی جنبند
هلاک بستر نرمند و مرده خوابند
مخور ز ساده دلی روی دست هم گهران
که در شکستن هم همچو موج بیتابند