غزل شمارهٔ ۳۹۱۶
خوش آن گروه که تن راز عشق جان سازند
زمین خویش به تدبیر آسمان سازند
جماعتی که به تن از جهان جان سازند
به تخته پاره ای از بحر بیکران سازند
چه فارغند ز اندیشه شراب وکباب
جماعتی که به دلهای خونچکان سازند
زسایه روی زمین را به پرنیان گیرم
اگر همای مرا سیر از استخوان سازند