غزل شمارهٔ ۳۹۲۶
دلی که آتش روی تواش کباب کند
ز اشک شادی خودمستی شراب کند
فغان که باده مردافکنی نمی یابم
که چشم شوخ تو بیرحم را به خواب کند
تو چون در آیینه بینی عجب تماشایی است
که آفتاب تماشای آفتاب کند
سزای مرهم کافور سرد مهران است
جراحتی که شکایت ز مشک ناب کند