غزل شمارهٔ ۳۹۲۹

فغان چه با دل سنگین آن نگار کند

خروش بحر به گوش صدف چه کار کند

ز قرب زلف دل تنگ من گشاده نشد

چه عقده باز ز دل دست رعشه دارکند

بود ز وسمه دو ابروی آن بهشتی رو

دوبرگ سبز که خون در دل بهار کند

چوشانه شددل صدچاک من تمام انگشت

نشد که حلقه آن زلف را شمار کند