غزل شمارهٔ ۲۹۸۹

رویش ندیده پس مکنیدم ملامتی

نادیده حکم کردن باشد غرامتی

پروانه چون نسوزد چون شمع او بود

چون خم نیاورم ز چنان سروقامتی

آن مه اگر برآید در روز رستخیز

برخیزد از میان قیامت قیامتی

زان رو که زهره نیست فلک را که دم زند

در خود همی‌بسوزد دارد علامتی