غزل شمارهٔ ۳۹۳۵

نقاب چهره چو آن زلف مشکفام کند

صباح آینه را تیره تر ز شام کند

مرا ز دام رهاکن که آن شکسته پرم

که کار ناخنه بالم به چشم دام کند

ز بال فاخته سرو تو سایبان دارد

به هر طرف که چو آب روان خرام کند

امیدوار چنانم که عشق زخم مرا

رفو به رشته آن زلف مشکفام کند