غزل شمارهٔ ۳۹۳۷

نسیم صبح به آن طره دوتا چه کند

به صدهزار گره یک گرهگشا چه کند

ز تیغ برق دل ابر چاک چاک شده است

به حسن شوخ سپرداری حیا چه کند

طلا ز صحبت اکسیر بی نیاز یود

سعادت ازلی سایه هما چه کند

نمی توان به دو بیگانه بود زیر فلک

دل رمیده به یک شهر آشنا چه کند