غزل شمارهٔ ۳۹۴۰

اگر به قامت رعنای او نظاره کند

ز طوق فاخته زنجیر سروپاره کند

من و نظاره ابروی او که چون مه عید

تمام عیش جهان را به یک اشاره کند

نصیب صبح ز خورشید داغ حسرت شد

دگر کسی به چه امید سینه پاره کند

نفس شمرده زند هر که در بساط وجود

چوصبح زندگی خویش را دوباره کند